شنبه 29 آذر1393

یلدا مبارک ...

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 11:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه 15 آذر1393

36 ساعت بعد...

دوشنبه: 14 آذرماه 1379 (ساعت 12:32) م.خ.پ - کلارآباد

_ آنچه را که با عشق میبینی، خواهی یافت. جوینده باش.

اینجا که باد، سرپنجه های ملایمش را بر تارهای درختان بلند آنسو میزند و موزیک فصل را مینوازد، او هست. چتر برگهای زرین ماه، رنگینتر از گذشته و رنگ او براقتر. در امتداد دیوار شب، درختان سبزی قامت کشیده اند که سرخطی از اویند. لبخند میزنند و می رقصند.

بر گوشهایشان، گوشواره های اورنج، بر زمین خیره شده اند و شبنگاه زیر نور ماه، شب چراغ باغند. چقدر زیبایند. او نیست، اما همه ی وجودش اینجاست. روح مقدس او و زینت چشمانش باغمان را ساختاریست از پیوند رنگها.

نارنجی، روشنترین ترانه ی باغ را می سراید و کاج بلند و خاطره وار، که نگاهبان جاده ام است، راه را میدود تا جشن فصل دلها را سمفونی دوستیها باشد. جملات او نقش دل من است. حافظ عشق اویم. دوستدار وجود اویم. ابرهای سپید آسمان، قصه های باغ را زمزمه می کنند و آنگاه که شب، کوچه هایش را میدوم او را میبینم و باد، دامان زیبایش را به آسمان می بخشد و می رقصاند.

دست در دست او، از کلبه ی خیال انگیز می دویم و در تراس گسترده ی دروازه ی نورباغ، از زمین جدا میشویم و به دریا سلام میکنیم. باد و مهتاب، گیسوانش را به بید پیوند میزنند و لبهایش شکوفا می شود. دریا نیز با عبورمان از فراز سیمایش، رنگ او میشود. او در آغوش دریا، پیوند رویاهامان را نقاش رنگهاست./

****************************************************

سه شنبه: 15 آذرماه 1379 – 36 ساعت بعد (ساعت 23:32) و.ن.م – تهران

خدایا، ای خدای خوب من، که در تمام لحظاتم وجود داری و در هر شرایطی یاری گرم هستی. خدایا از این زندگی دنیوی که فکر و جسم ما را گرفته خسته شده ام. همش دویدن و خود را غرق کارهای بیهوده کردن. دوست داشتم که آیات ترا قراءت کنم و از شر دنیا به تو پناه ببرم ولی میبینی چگونه خود را سرگرم کرده ام که حتی لحظه ای هم برایم قدری است.

خداوندا کمکم کن، نمیخواهم بعد از گذشت عمری بی تو ، شرمنده باشم. کمکم کن که اسیر کارهای باطل نباشم. خدایا دوست دارم برایت بنده ای شایسته باشم و مورد خشنودی و رضایت تو./

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 8:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه 7 آذر1393

یادگار پرستی ...

یادگار پرستی

داشتن یادگار، به معنای آن است که فرد، از طریق یک موضوع بی جان، تحریک جنسی می شود. در بسیاری از موارد، این عمل می تواند بی ضرر باشد. برای مثال، شورت زنان برای بسیاری از مردان، برانگیزاننده است. وقتی یک مرد، در مدت آمیزش جنسی، با زنی که متقابلاً راضی است، از شورت زنانه حرف می زند و درباره آن خیال پردازی می کند، این عمل می تواند به افزایش برانگیختگی جنسی منجر شود؛ ولی معمولاً شریک جنسی چنین فردی، احساس می کند که او بدین شکل، نادیده گرفته شده است. اگر لباس زیر یک زن، جای او را بگیرد و شریک جنسی اش تا وقتی که وی آن را نپوشیده باشد، نتواند تحریک شود، این موضوع، دیگر وسیله هایی برای برانگیختن نیست؛ بلکه هدف برانگیختگی است. رایج ترین یادگارها عبارت اند از: لباس زیر، کفش و چکمه زنانه؛ بافت هایی نظیر: لاستیک، خز، ابریشم و مخمل؛ اجرای بدن زن مانند: پاها، گوش ها، یادگارهای نادرتر، عبارت اند از: مدفوع انسان (کوپروفیلیا)، (2) ادرار انسان (یوروفیلیا)،(3) کثیفی (میسوفیلیا)،(4) حیوانات (زوفیلیا)، (5) و حتی اجساد (نکروفیلیا)(6) (روزنهان و سلیگمن، 1379).
برخی از افراد مبتلا به اختلال یادگار پرستی، به منظور جمع آوری اشیای مطلوب و دلخواه، دست به سرقت می زنن. فرد، این اشیا را لمس می کند، استشمام می نماید، می پوشد، و وقتی استمنا می کند، به شیوه دیگری، مورد استفاده قرار می دهد. گاهی نیز ممکن است که فرد، از شریک جنسی خود بخواهد تا هنگام رابطه جنسی شیء مورد نظر را بپوشد(کامر، 2001).
رفتارگرایان، معتقدند که یادگارپرستی، از طریق شرطی سازی کلاسیک، ظاهر می شود. در یک مطالعه رفتاری به آزمودنی های مرد، مجموعه ای از اسلایدهای زنان
برهنه با اسلایدهایی از کفش ها نشان داده شد. پس از چندبار نمایش، آنها تنها با تصاویر کفش ها برانگیخته می شدند.
اگر تجارب اولیه جنسی در حضور اشیای خاصی اتفاق بیفتد، شاید این مرحله، آغاز پیدایش یادگار پرستی باشد (راچمن، 1996م، به نقل از کامر، 2001م).
معمولاً شیء یادگار، برای برانگیختگی جنسی این افراد لازم و یا به شدت، مرجح است و در صورت فقدان آن، احتمال دارد که مرد مبتلا، دچار نارسایی در نعوظ شود. معمولاً این اختلال، در نوجوانی شروع می شود، اگر چه شی ء یادگار، ممکن است به مناسبت خاصی، در اوایل کودکی اهدا شده باشد. باید توجه داشت که بعد از تثبیت یادگارپرستی، اختلال یاد شده، گرایشی به مزمن شدن دارد (RT-VI-MSD،2000م).
مردی که برای برانگیختگی و تحریک جنسی، نیاز شدیدی به پوشیدن لباس های زنانه احساس می کند، از نظر روان شناسی، دچار مبدل پوشی است. معمولاً یک مرد مبتلا به دو نابه هنجاری یادگارپرستی و مبدل پوشی جنسی، مجموعه ای از لباس های زنانه را تهیه می کند که به طور متناوب، آنها را برای مبدل پوشی، مورد استفاده قرار دهد. در حین مبدل پوشی، فرد، معمولاً استمنا می کند و در خیال پردازی های جنسی، خودش را هم به عنوان فاعل و هم به عنوان مفعول مؤنث، مجسم می کند. این اختلال، فقط در مردان دگرجنس خواه (یعنی مردانی که نسبت به زنان، میل جنسی دارند و نه مردان)گزارش شده است.
لازم به یادآوری است که چنانچه یک فرد دچار اختلال هویت جنسی (برای مثال مردی که خود را یک زن می داند و از مرد بودنش ناراضی است)، مبدل پوشی کند، چنین تشخیصی (یعنی یادگار پرستی همراه مبدل پوشی) در مورد او مصداق ندارد. برخی مردان، تنها یک تکه از لباس زنانه (مانند زیرپوش یا جوراب نایلونی) را زیر لباس های مردانه شان می پوشند و بعضی دیگر، به طور کامل مانند زنان، لباس می پوشند و آرایش می کند. برخی از این مردان، ممکن است که همجنس گرا هم باشند.(7)
این نوع رفتار جنسی، درخواست شهوت و لذت جنسی از طریق چیزی غیر از همسر است که در اسلام، حرام و نابه هنجار شمرده شده است و با معیار رفتار نابه هنجار جنسی از دیدگاه دینی، سازگاری ندارد...

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 23:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 آبان1393

پلک هایت ...



تو ، هر روز
از میان پلک هایت طلوع میکنی
و من ، باز هم
به قشنگترین غروب آغوشت می اندیشم ...


(مهدی خداوردی) آبان 93

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 17:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1 آبان1393

بهانه ی زیستنم، تولدت مبارک ...


آذین برگها با رنگها نشانه ایست از هدیه ی پروردگار

و آغاز آبان بی نظریش، زادروز تمام خوشبختی من است.

همسر مهربانم، برایت سلامتی و شادمانی آرزومندم. خداوند تو را برایم حفظ کند.

بهانه ی زیستنم، تولدت مبارک (اول آبان نود و سه)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 10:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 24 مهر1393

قسمتی از شعر " غم من " تابستان 1390 تهران


 پشت رگهای نسیم

دختری هست به زیبایی پاهای عروسکها

در قرنطینه ی چشمش که پر از ناز خداست

می توان سیر نشست

و به یک حس پر از شعر رسید

شعر موهای بلندی که شبی می پیچد

بین سرپنجه ی سردی که به غم متصل است

منشا اصلی قلبی عاشق

و نگاهی که به یک جسم خوش است ...

مهدی خداوردی پور - قسمتی از شعر غم من

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 9:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 مهر1393

قسمتی از شعر دبستان سکوت - مهدی خداوردی پور


 - باز به شب تکیه زدم

و همین وسوسه ی نورچراغ

شور وحالیست، که با عشق به سرخواهد رفت

- بعد ازاین شاید عشق

نگذارد که دراین نور، به شب تکیه کنم

نگذارد که پس ازلمس دبستان سکوت

بین یک کوزه پراز خاک، کمی غرق شوم

- قلم وکاغذ واین نور، همه می دانند

در سکوت، عاشق دیوار شدم

- پشت دیوار همین کوزه شبیست

روزی ازهلهله ی جمعیت

روبه تنهائی یک عده سکوت

سوی این نور، به شب می ماند

- مردم آنروز، ازآواز همین خاک، نفس می سازند

که چرا چشم به هم می بندم

- من اگر چشم ببندم، شاید

بتواند که سکوت ازپس دیوارهمین وسوسه ها

با کمی نور، به من سر بزند...

قسمتی از شعر دبستان سکوت - مهدی خداوردی پور

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 16:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 2 مهر1393

آسمان، دلگیر ...


 آسمان دلگیر

و زمین، محو باریدن یک ابر سیاه

باز، درخت

نوک برگش به تاسف چرخید

و همین کاج بلند

خوش به حالش

خوش به حالش که خزان را نشناخت./

(مهدی  خداوردی پور)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 8:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 6 شهریور1393

روزت مبارک دختر ... ساله


 هنوز برای فریاد زدن پنجه هایم جا دارم:

لَپه های پرچین تنت، سست می کرد تمام آنچه را که در پستوی عریان نیم تنه ام می لغزید.به زحمت نارون احساسم را صبور می کردم تا عظله هایش شاخ نشود!

همیشه می خندیدی. مثل الآن!! وقتی از نفس می تپیدم و جایی جز پاهای کوچکم مرا یارای ایستادن نبود، باد در موهایت می وزید و نگاهت جمع می شد و مرا که در حسرت بلعیدن بودم به تمسخر می گرفتی. تا متوجه دستهایم بشوم، مرا با خودت برده بودی روی ملحفه ای که رنگدانه های ساعتها با هم بودنمان دیگر پاک هم نمی شد. چه خوب که آن زمان، پـِربورات نبود!

آنقدر دکمه هایم را می بوسیدی که با تمام تنم حس می کردم مرا از همه عروسکهایت بیشتر دوست داری. مثل همیشه دکمه هایم از بین خنده هایت سُر می خورد کنار گوشواره هایت!!! برای پلکهایم چشمک می زدی تا نگاهم  بیافتد وسط  دبستان تنت. و من محو می شدم در خوشرنگترین دایره های دنیا!

از وقتی دایره ها، همرنگ تنت سپید بود، پنجه هایم می لرزیدند. وقتی صورتی شدند رنگها برایم معنا گرفت. عاشق رنگ صورتی شدم. همیشه دوتا خورشید نقاشیهایم صورتی بود با لَپه ای در وسطشان. خانوم معلم خوب می دانست چه کشیده ام. مبصر را صدا می کرد تا کسی به دفتر نقاشی ام دست نزند و خودش با دستمال سفیدش می رفت مستراح پشت حیاط مدرسه! تا خانوم معلم برگردد تو به من می خندیدی. مثل الآن!!

و باز از درس نقاشی صفر می گرفتم. یادت هست؟ آخرین بار، پایان همان سال بود که خورشیدهای نقاشیهایم را صورتی کردم. خانوم معلم به من گفته بود: دیگر خورشید نکش. شاید روزی با کشیدن خورشیدهای قهوه ای با نخودی در وسطش، حسرت این خورشیدهای صورتی را بخوری...

مهدی خداوردی پور           فروردین 1390

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 9:13 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر