پنجشنبه 6 شهریور1393

روزت مبارک دختر ... ساله


 هنوز برای فریاد زدن پنجه هایم جا دارم:

لَپه های پرچین تنت، سست می کرد تمام آنچه را که در پستوی عریان نیم تنه ام می لغزید.به زحمت نارون احساسم را صبور می کردم تا عظله هایش شاخ نشود!

همیشه می خندیدی. مثل الآن!! وقتی از نفس می تپیدم و جایی جز پاهای کوچکم مرا یارای ایستادن نبود، باد در موهایت می وزید و نگاهت جمع می شد و مرا که در حسرت بلعیدن بودم به تمسخر می گرفتی. تا متوجه دستهایم بشوم، مرا با خودت برده بودی روی ملحفه ای که رنگدانه های ساعتها با هم بودنمان دیگر پاک هم نمی شد. چه خوب که آن زمان، پـِربورات نبود!

آنقدر دکمه هایم را می بوسیدی که با تمام تنم حس می کردم مرا از همه عروسکهایت بیشتر دوست داری. مثل همیشه دکمه هایم از بین خنده هایت سُر می خورد کنار گوشواره هایت!!! برای پلکهایم چشمک می زدی تا نگاهم  بیافتد وسط  دبستان تنت. و من محو می شدم در خوشرنگترین دایره های دنیا!

از وقتی دایره ها، همرنگ تنت سپید بود، پنجه هایم می لرزیدند. وقتی صورتی شدند رنگها برایم معنا گرفت. عاشق رنگ صورتی شدم. همیشه دوتا خورشید نقاشیهایم صورتی بود با لَپه ای در وسطشان. خانوم معلم خوب می دانست چه کشیده ام. مبصر را صدا می کرد تا کسی به دفتر نقاشی ام دست نزند و خودش با دستمال سفیدش می رفت مستراح پشت حیاط مدرسه! تا خانوم معلم برگردد تو به من می خندیدی. مثل الآن!!

و باز از درس نقاشی صفر می گرفتم. یادت هست؟ آخرین بار، پایان همان سال بود که خورشیدهای نقاشیهایم را صورتی کردم. خانوم معلم به من گفته بود: دیگر خورشید نکش. شاید روزی با کشیدن خورشیدهای قهوه ای با نخودی در وسطش، حسرت این خورشیدهای صورتی را بخوری...

مهدی خداوردی پور           فروردین 1390

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 9:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1 تیر1393

خاطرات یک سرباز تمام وقت (3)

بنام آنکه بی غربت تنهاست

30/03/1381 پایگاه 22 ابوذر، 350 کیلومتری کربلا ساعت 23:15

دفترم کهنه شده/دفتری تازه به من هدیه کنید/جمله هایم همگی سرد شدند/شعر من سخت شده/واژه ای گرم به من هدیه دهید...

چرا که امروز دلتنگ شدن آسان است. بوی پندار ز دیدار عطش می آید. توی این چند روز خیلی خسته شدیم. زیر نور آفتاب و گرمای زیاد زحمتها کشیدیم. دلم برای همه ی خوشیهای خونه و اطراف تنگ شده. واژه ها به سختی گیرم میاد. خوشی این لحظه کجا، دلخوشیهای لب دریا کجا؟

امروز غروب حدود ساعت هشت، من و یاسر مثل همه ی غروبهای اینجا رفتیم لب چاه، پایین پایگاه. حوض کوچولوی کنار چاه رو پر کردیم و مثل دریا، پریدیم توی حوضی که فقط تا زیر زانوهامون عمق داشت و نیم ساعت توی اون نشستیم و به ماه نگاه کردیم. توی سمیده، زیر آسمون فکه، حول و هوش صفر مرزی با خیال راحت توی حوض دراز کشیدیم و از خنده پاره شدیم. امشب هم از اون شبهاست. ماه توی آسمون شبنمایی می کنه و بچه های کمین سخت چشم تیز کردن که کسی از مرز رد نشه. توی این هفته خیلی خبرها بود.

چاه چهار با بودن رضا ماجراهای جالبی داشت.چند شب پیش رضا اومده بود پیش من و می گفت از دست عراقیها خسته شدم. شبها خیلی تیر هوایی و منور می زنن. بهش گفتم دیوونه، اونها اینکارو می کنن که اعلام وجود کنن و تورو بترسونن. تو هم وقتی دیدی تیر هوایی می زنن چند تا هم تو بزن تا حساب کار دستشون بیاد که تو هم هستی و هواست به مرز هست.

فردا شبش با نور چراغی که دور چاه نفتشون می چرخید شروع شد. عراقیها شروع کردن به تیر اندازی به سمت آسمون. چند تا منور سرخ هم شلیک کردن که آسمون سمیده خوشرنگ شد. بعد از چند لحظه متوجه شدم سر و صداهای شلیک زیاد شده. رفتم روی تختم که به سمت چاه چهار بود دراز کشیدم تا از این منظره ی کم نظیر لذت ببرم.از پایگاه ما تا چاه چهار سه کیلومتری می شد. تیر اندازیها ادامه داشت. منورها پشت سر هم شلیک می شدن و تو آسمون می درخشیدن. فکر می کنم رضا دست و پاشو گم کرده بود. آخه خیلی تیر شلیک می کرد. به قدری که فرمانده از سنگرش اومد بیرون اومد و گفت خداوردی چه خبر شده؟ گفتم مثل اینکه چاه چهار چیزی دیدن و دارن شلیک می کنن.به من گفت بیا بریم ببینیم چه خبره؟ گفتم نه جناب سروان می گیرن مارو هم می زنن. چیزی معلوم نیست که. خودشون از پسشون بر میان.

تونستم فرمانده رو قانع کنم که نریم سمتشون. رفتم رو تختم دراز کشیدم و به چاه چهار چشم دوختم. اوضاع خیلی بد بود. صدای شلیک گلوله ها اصلا تمومی نداشت. نمی دونم وسط اون درگیریها رضا نارنجک انداخت یا عراقیها! در هر صورت چیزی که من می دیدم با جنگ جهانی سوم فرقی نداشت. داشتم به حماقت رضا فکر می کردم که یهو یه تیر اومد خورد کنار تختم. حتی صدای کمونه کردنش تو گوشم پیچید. پایین تخت رو نگاه کردم دیدم ردش هم مونده. بدون اینکه دمپاییهامو بپوشم دویدم تو سنگر تا از حرکات چرخشی رضای احمق در امون باشم.

همه چی در هم شده بود. حدود یک ساعتی شلیکها و منورها ادامه داشت تا سکوت حکمفرما شد تا شرح این احوال به صبح فردا کشیده بشه. صبح با فرمانده سوار موتور شدیم و رفتیم چاه چهار. رضا سریع اومد سمت ما و احترام گذاشت. هر دو از موتور پیاده شدیم.

چیزی که من می دیدم واقعا عجیب بود. انگار زمین پایگاه رو با پوکه سنگفرش کرده بودن. نمی دونم رضا چی داشت به فرمانده توضیح می داد فقط یادمه وقتی من و سربازای رضا پوکه هارو شمردیم حدود 1500 تا تیر شلیک شده بود. به خاطر این ماجرا رضا 15 روز اضافه خدمت خورد. کار اینجا تموم نشد. نزدیک غروب دیدم از سمت قرارگاه گردان چند تا ماشین شاسی بلند و جیپ و آمبولانس دارن میان پایگاه. وقتی فهمیدیم به خاطر تیراندازیهای دیشب رضا بوده فرمانده اونارو تا چاه چهار همراهی کرد. یه ماشین از مسئولین پالایشگاه نفت آبادان بود که بعد از هر تیر اندازی واسه بازدید از لوله های چاه نفت و سرکشی همراه فرمانده گردان به محل حرکت می کنن. بعد از بازدید معلوم شد طی جریان تیراندازی چرخشی رضا، بین ده تا پانزده تیر به لوله های چاه اصابت کرده و نفت خام داشت می ریخت بیرون. بعد از برطرف کردن موضوع، فرمانده توبیخ شد و رضا معروف به رضا بزکله از فرماندهی پایگاه چهار خلع شد و به عنوان مسئول غذا منسوب شد. از طرف گردان هم بیست روز اضافه خدمت دیگه به پروندش اضافه شد تا بفهمه جواب تیر، موشک نیست.

یک شب هم پایگاه بیست، چند تا معارض گرفت و شب دیگه حدود سیزده تا منافق رو تو خاک ایران دیده بودن. همه آماده ی هر اتفاقی هستن. چه شبهایی شده. امشب هم اینطوریه. من هم سر پشت نگهبانی سنگر مخابرات روبه روی دستگاه نشستم و با پارچ شربت آبلیمویی که جلوم هست، حس گرفتم و دارم می نویسم. زیر نور لرزان فانوس که دل سرخی داره و هزار درد و راز.

راستی چند روز پیش اینجا عکاس اومده بود. من و یاسر رفتیم روی تختمون وسط پایگاه نشستیم و با اسلحه هامون عکس گرفتیم. همون تختی که شب قبلش به خاطر باد گرمی که از سمت عراق می وزید نتونستیم روش بخوابیم. چون واقعا گرمای عجیبی بود. یک ورق حلبی که پایین تخت گذاشته بودیم تا باد بهمون نخوره انقدر گرم شده بود که نمی شد بهش دست زد. غروب همون روز از صندوق یخ انبار گروهان یه خربزه کش رفتم که داشتیم با بچه ها نوش جان می کردیم. به عکاس گفتم بیاد از ما سه دالتون عکس بگیره. جالب اینجا بود که موقع حساب کردن و پول دادن باد شدیدی می وزید. پول عکسها شد هزار تومن. از جیبم داشتم دوهزارتومنی در میاوردم که باد زد و پول رو برد تو میدان مین. یکی از سربازها رفت پول رو بیاره. عکاس هم به حساب اینکه دو تومنی رو می گیره هزار تومن به من برگردوند. تا سربازها برن و بیان باد بیشتر شد و عکاس هم فکر کرد پول رو گرفته و رفت. اینجوری شد که هم عکسمون رو گرفتیم هم خربزمون رو خوردیم هم هزار تومن نصیبم شد.

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 22:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه 24 خرداد1393

خاطرات یک سرباز تمام وقت (2)

به نام شیدایم که با ناز، شیدایم کرد

چهارشنبه 22/03/1381 پایگاه 22 ابوذر واقع در 30 کیلیومتری فکه

ساعت 23:40 شبی گرگ و میش

شاید هنوز قدرت فکر کردن در این گرمای زیاد امان این را از دست داده که بتوانیم به خانه و طبیعت زیبایش بی اندیشیم. یعنی اونهایی که تو شمال، در اون خونه های گرم تر از عشق کنار هم ذکر امنیت می کنن، می فهمند ما توی این مرز چه حال و هوایی داریم؟

چند لحظه پیش، امربر فرماندهی یک ظرف پر از هندوانه ی یخچالی که از صندوق پر از یخ انبار آذوقه برداشته بود برام آورد و چندتایی رو نوش جان کردم. دیشب حدود ساعت 23:30 از خواب بیدارمون کردن که دو نفر از عراقیها تو خاک ایران اومدن. آماده باشید و تو حفره روباه ها پنهان بشید. من و دوتا دیگه از بچه ها با اسلحه هامون(ژ3) کنار چاله ی حفره روباه دراز کشیدیم و یک ساعت تو سکوت وهم انگیز پایگاه به آسمان پرستاره ی سمیده دیده گشودیم. واقعا چقدر آسمان، به آدم احساس قدرت می ده.

اوقات طولانی روز، گرمای بالای 45 درجه و اختلاف سلیقه ی بچه های سنگر کوچیک مخابرات و حتی گردشهای من و یاسر هم باعث نشده که سرگرم بشیم.تا حالا داشتیم کمی صحبت می کردیم و بیکاری باعث شد تا بشینم و از این لحظات کلماتی بسازم. شاید آینده ای نه چندان دور، توانستیم با خوندن این خاطره ها سختی این دقایق رو به تصویر بکشیم. زندگی صحرانشینی و اعجاز زیبای اطراف که چیزی از عشق درونی ما کم نخواهد کرد. یعنی اینجا اجازه داده می شه که با عشق لحظه ای تنها بود؟ اینجا که حس فوق العاده ای هست اگر بتونیم خونه رو تجسم کنیم. انقدر در طول روز آب می نوشیم که توی شکممون میدان تیر درست شده و هی صدا می ده. دیروز عصر هم با یاسر رفته بودیم پایگاه چاه چهار پیش رضا رمضانی. جایی که مرز به صفر می رسه. با رضا کنار مرز ایستادم و به مینهای اونطرف سیم خاردار نگاه می کردم.رضا گفت می دونی اینجا کجاست؟ اینجا آخر ایرانه. اینجا خاک ایران تموم می شه. اینجا مرز عملیاتی ایرانه. دستم رو گذاشتم رو سیم خاردار مرز عراق و یاد سرنوشت عجیب خودم افتادم که آیا برای داشتن عشق هم مرزی وجود داره؟ مرزی که اگر فراتر از اون عشق ورزیده بشه، جنگ بوجود میاد؟

ساعت می گذره، اما نه به کندی ظهر تا شب. از ظهر تا غروب خیلی سخت می گذره. آخه بیکار هستیم و گرما هم زیاده و خوابیدن بسیار مشکل. شبها توی سنگر که نمی شه خوابید. چون حتما عقرب نیشت می زنه. الان هم که دارم می نویسم خیلی جالب شده. کنار تخت من که بیرون سنگر مخابرات زیر آسمون هست فانوس گذاشتیم که حدود هزار تا خر خاکی جمع شده. یاسر چند دقیقه پیش سر به سر اونها می گذاشت و فانوس رو این طرف و اون طرف می برد. اونها هم هی می چرخیدن و دنبال چراغ می رفتن. راستی سر شب بعد از گذشت پنج شب از اومدنمون به منطقه بالاخره ماه رو مشاهده کردیم که زاویه 20 درجه مغرب یعنی خاک عراق به طرف درب جبهه ی پایگاه پایین رفت و کم کم محو شد. هلال بسیار نازکی از ماه که اون هم با خاک عراق رفیقه.

اینجا فقط شبهای قشنگی داره که الان هم خنکای جالبی داره و می شه راحت زیر آسمان پر ستاره ی فکه با اونها سرگرم شد و رویاها ساخت. برام جالبه که بدونم تو این لحظه اونور ایران یعنی شمال، کنار دریای نیلگون خزر چه خبره. یعنی یاد من اونجا با اونها هست؟ فرصت بسیار زیاده و انتهای مرز کاغذم. شاید مرز این خطوط هم می گه نباید بیشتر از این بنویسم.

شب بخیر./ مهدی خداوردی پور

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 23:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه 24 خرداد1393

خاطرات یک سرباز تمام وقت ...

دوشنبه 20/03/1381، منطقه ی عملیاتی سمیده واقع در 30 کیلومتری فکه

پایگاه 22 ابوذر، ساعت 2:20 بامداد

تازه سرو صدای عبور ماشینها تموم شده. فرصت مناسبی پیدا کردم که سر پست نگهبانی، پشت میز دستگاه مخابرات، زیر نور چراغ نفتی با صدای قدمهای نگهبان پایگاه این خطوط رو بنویسم. کسی چطور می تونه باور کنه! اینجا منطقه است.جایی که همش حرفش بود. بالاخره با تمام سختیهاش اومدیم. دقیقا یادمه. ساعت 18 عصر 16/03/1381 از اون پادگان، بچه هاش و پاریس کوچولو (شهر بجنورد) خداحافظی کردیم...

توجه: انگار همین الان از کنار پنجره ی سنگر مخابرات یک عقرب کوچولوی خوشگل رد شد! واسه همین صندلیمو برداشتم و تو این فاصله ی کوتاه اومدم بیرون نشستم.

... بعد از خداحافظی تو هوای گرم بجنورد سوار اتوبوسهای قدیمی شدیم و راه افتادیم. از جاده هایی که تا حالا تو عمرمون هم  ندیده بودیم. از بیابونهای سمنان رد شدیم تا اینکه 8 صبح روز جمعه رسیدیم ترمینال جنوب تهران. بعد از دقایقی که همه نفسی تازه کردن حرکت ما آغاز شد و بین راه در قم توقف کردیم. بعد هم اراک، سلفچگان، خرم آباد، اندیمشک و بعد که توی تاریکی شب، ساعت 24 از روی پل کرخه رد شدیم تا با عبور از دو تا دژبانی به خاک دشت عباس برسیم. بامداد رو تو قرارگاه گردان موندیم و کنار اتوبوسهامون روی سنگریزه ها دراز کشیدیم و سرمون رو گذاشتیم رو قوطی کمپوت سهمیه هامون و به خواب رفتیم.

صبح حدود ساعت 5 به طرف پایگاه فرماندهی گردان در فکه و بعد از اون به طرف گروهان یکم واقع در پایگاه ابوذر منطقه ی سمیده حرکت کردیم و ساعت 9 صبح اینجا رسیدیم. با ورود ما و دیدن سربازهای پیش روی گروهانمون که ده روز قبل وارد شده بودن حال و هوای دیگه ای پیدا کردیم. سربازها طبق درجه و تخصص تقسیم شدن و سنگر مخابرات شکل گرفت. شب رو زیر آسمان پایگاه با اونهمه ستاره به سر کردیم. دیروز صبح برای تعمیر خط با یکی از سربازها رفتیم سمت پایگاه چاه چهار، گروهبان رضا رمضانی (بچه ی بهشهر) فرماندهی اونجا رو به عهده داشت. بعد از دو هفته همدیگرو می دیدیم. لب مرز عراق ایستادم و دستم رو گذاشتم رو سیم خاردار.

برام جالب بود که اینجا خورشید از خاک ایران طلوع می کنه و در خاک عراق، غروب. دیشب به آسمان پرستاره ی سمیده نگاه می کردیم. من و گروهبان یاسر آذرنیون (بچه ی رامسر) غروب برای تعمیر خط رفته بودیم و ساعتی رو بین راه، زیر سایه ی بوته ای خشکیده نشستیم تا در سکوت بلند سمیده ی فکه، خنده های پر غروری کنیم. کسی چه می دونه که ما الان کجا هستیم. از اینجایی که نشستیم، نور پایگاه های نفتی عراق هم دیده می شه ولی هیچ چراغی نیست. چون نزدیکترین تیربرق با ما 80 کیلومتر فاصله داره. حتی سیمش رو کرده بودن تو زمین. یعنی برق تمام. سکوت عمیقی توام با صدای عجیب و غریب سگهای اینجا حکمفرماست. انقدر سگ اینجاست که نگو. دور و بر پایگاه هم مینهای ریز و درشت زیادی هست. خدارو شکر که اینجا امکانات نسبت به پایگاه های دیگه بیشتره. از جمله: آشپزخونه صحرایی-خبازخونه-حموم صحرایی و حتی تلویزیون شارژی که تو اتاق فرماندهیه. پایگاه های چاه نفت دو، سه، چهار و پایگاه بیست دورتر هستن که نسبت به اینجا با مرز عراق فاصله ی کمتری دارن. مثل چاه نفت چهار و پایگاه بیست که با مرز یکی هستن.

الان که هنوز دارم می نویسم، شکمم از گرسنگی سرو صداهای جالبی می کنه. ساعت 3:05 دقیقه بامداد هست. دوست دارم بنویسم ولی دیگه چیزی یادم نمیاد./

مهدی خداوردی پور

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 22:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 اردیبهشت1393

یک شب آرامتر از اکسیژن ...

- بی دلیل است که من، منتظر می مانم

تا تو از باغچه ی همسایه

به فضای دل من گام نهی

- تو به دنبال کدامین آهنگ

از پس خواب خروس چه کسی

سمت من می آیی؟

- من شکیباتر از آوند چنار

بی مکان مانده تر از جسم غبار

سخت تر از نارون اندوهم

- یک شب آرام تر از اکسیژن

من نشستم وسط باغچه ی همسایه

کرم خاکی خوردم

- از چمنهای بلند

سبدی ساختم از جنس فلز

دسته ای ساختم از پولک خاک

تا درآن شانه کنم

زلف زیبای تورا پنهانی ...

مهدی خداوردی پور (قسمتی از شعر باغچه همسایه)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 22:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1 فروردین1393

نرم نرمک میرسد اینک بهار...


در سی و سومین بهار زندگی ام، برای عزیزانم که دوستی را به معنای کلمه پاس داشتند آرزوی قلبی آرام و آسایشی ماندگار دارم. باشد تا محبت را برای همیشه پاس بداریم. متشکرم.
مهدی خداوردی پور، شاعر و نویسنده

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 21:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 11 اسفند1392

همسرم، ای مهربانترین هدیه ی زمستانی ام ...


همسرم، ای مهربانترین هدیه ی زمستانی ام، هستی بخش جاودان زندگی ام، با قلبی سرشار از آرامش، با هر نفس از جان، دوستت دارم. دوستت دارم، دوستت دارم.

چهارمین سالروز پیوند قلبهای عاشقمان را به شیرین ترین کلام، به حضورت در آشیانه ی قلب کوچکم تبریک می گویم. برایت، با صدایت، از گندمزار گیسوان سمیرای باغ، پروازی بیکران آرزو می کنم. باشد تا به هر بامدادی، پنجه در پنجه ی پر محبتت بوسه زنم. یازدهم اسفند 88، لبریز از حضورت در میهمانی شادیهایم، مرا به آرامشی شگرف رساند تا آرامترین یخ داغ روی زمین شوم.

تو دریابم که در سرمای اسفند                    وجودم با وجودت خورد پیوند

آنچنان هستی که اندیشه های نابت هرگز نگذارد تا شکلات روزگار به کامم تلخ بنشیند. و من، خوشبخت ترین  حس شاعرانه ی باغم  که با هر بهار، در بیدمشک های  دستانت می شکفم و چه زیباست شادی چشمانت، آنگاه که لبخند بر امواج لبت نقش می گیرد و در آغوش شبهایت، آسمان، لالایی زمین را با رویاهایمان به خواب می برد. این همان بهاریست که اسفندش، طعم با تو بودن را تا ابد با خود خواهد داشت. 

مهدی خداوردی پور    یکشنبه، یازدهم اسفند هزارو سیصد و نود ودو

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 20:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1 اسفند1392

قسمتی از شعر غم من (مهدی خداوردی پور) اسفند 1390 تهران،مصلی


پشت رگهای نسیم
وسط چادری از بوسه ی نور
دختری هست به زیبایی پاهای عروسکها
در قرنطینه ی چشمش که پر از ناز خداست
می توان سیر نشست
و به یک حس پر از شعر رسید
شعر موهای بلندی که شبی می پیچد
بین سرپنجه ی سردی که به غم متصل است
منشا اصلی قلبی عاشق
و نگاهی که به یک جسم خوش است
جسمی از جنس طلا
یوق زرین کنارین انگشت
پشت یک تاریخ، بعد یک حجله ی سرخ ....



قسمتی از شعر غم من (مهدی خداوردی پور) اسفند 1390 تهران،مصلی

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 21:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 دی1392

قسمتی از شعر (گندمهای آدم و حوا) مرداد نود کرادکوتی


چه سخت سبز می شوند

گندمهای آدم و حوا

و چه تلخ است سکوتی که در آن خوابیدیم

من به ترکیب دو احساس بلند

و به نزدیکترین لحظه ی تفسیر خدا

وسط حجله ی بی خون زمان می مانم

و کسی هست به پهنای حریم حَرَم حُرمتها

که من از بودن او خوشحالم

من عرق کردن یک قابله را می بینم

و لقاحی که به بن بست لبش چسبیده

خسته شد همت بی سابقه ی دست چپش

بس که سرپنجه ی خود را جوشاند

در حباب نفس بالینم...

مهدی خداوردی پور (قسمتی از شعر گندمهای آدم و حوا)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 21:27 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر