شنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۴

رقص لبهای تو ...


رقص لبهای تو بر بوسه ی من کاری کرد

که تنم شیره بر اندام تو را جاری کرد

گره مست لبت بر لب من یادم هست

چون که جانت عسل سست مرا خالی کرد ...

 

(مهدی خداوردی)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 10:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۹ بهمن۱۳۹۴

آواز فلق


دختری را که من امروز در آواز فلق می دیدم
یک زمان رویا بود
مثل یه خاطره در عمق نگاه
مثل گل بر تن من می پیچید
بعدها، رفت به آنسوی شفق
و به یک روز کنار بدنی لخت و کثیف
دختری فاحشه شد ...

 

مهدی خداوردی پور

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 9:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۳۰ آذر۱۳۹۴

یلدا ...


شب یلدا آمد و فصل خزان آخر شد
عمر شبهای بلند، بعد از این نادر شد
خوش به حال آنکه در حجله ی شب حاجت داشت
چون که غمهای بلند عاشقان آخر شد ...

 

مهدی خداوردی

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 17:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۴ آذر۱۳۹۴


چه کنم، من که صدایم نرسید

کسی انگار مرا هم نشناخت

و نپرسید که من چند غروب

تا سحر، خواب کسی را دیدم که مرا کشت و فروخت ...

 

مهدی خداوردی - بهمن ماه 1383

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 19:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۶ آبان۱۳۹۴

قعر غروب


یک طلوع در غرب
باز،خزان برگ عشق از بیم یاد
یاد پرچین دل آزار حیاط
و چه پائیز و چه عشق
هردو از کوچ زمانیست که من
زیر باران تپشهای شبی طوفانی
از درون خشک شدم
هرچه باران به تنم وقف شود
از گناهی که شبی با دندان
روی پستان من از عمد کشید
پاک نخواهد کرد
کاش به خوابم می برد
به خوابی زرد و دلگیر
به خوابی ژرف تر از قعر غروب
که از آن هرگز
به طلوعی نتوان فکر نمود ...

مهدی خداوردی - آذرماه 1389 

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 12:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۲۶ مهر۱۳۹۴


آسمان، دلگیر

و زمین، محو باریدن یک ابر سیاه

باز، درخت

نوک برگش به تأسف چرخید

و همین کاج بلند

خوش به حالش

خوش به حالش که خزان را نشناخت./

 

مهدی خداوردی

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 20:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴

.: دهکـــــده :.


 

- روزی که زمین خشکید
مردم از دهکده ی ما رفتند
و کسی ماند، که درعشق به اومن ماندم
او، همان دخترک دهکده بود
- پشت آن تپه ی خشک
خانه ای هست، که با دخترک آنجا ماندم
و در آن نزدیکی
وسط دهکده ی خالی مان
برکه ای ازتپش عشق زدم
- تا که یک سال از آن برکه گذشت
دخترک، ماهی داد
و درآن برکه، کمی آب نشست
- مردم دهکده آنروزهمه برگشتند
و درآن دهکده یک برکه زدند
دخترک، غمگین شد
تا که آن ماهی مرد
- امروز، زمین خشکید
باز، ازآن دهکده، مردم رفتند
و درآن برکه ی خشک
دخترک، با همان ماهی مرد./

 

مهدی خداوردی - فکه -06/08/1381

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 10:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۴ اردیبهشت۱۳۹۴

در نگاهت ...


آنروز که هم قافیه با شعر من آغاز شدی

در نگاهت غزلی بود که در جام دلم خالی شد

غزلت را به لب کوچک خود چسباندم

جام، پر از شعر شد افتاد شکست

و همه شعر لبت را خواندند ...

 

(مهدی خداوردی)

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 10:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳

قسمتی از شعر " غم من " تابستان 1390 تهران


 پشت رگهای نسیم

دختری هست به زیبایی پاهای عروسکها

در قرنطینه ی چشمش که پر از ناز خداست

می توان سیر نشست

و به یک حس پر از شعر رسید

شعر موهای بلندی که شبی می پیچد

بین سرپنجه ی سردی که به غم متصل است

منشا اصلی قلبی عاشق

و نگاهی که به یک جسم خوش است ...

مهدی خداوردی پور - قسمتی از شعر غم من

 

 

نوشته شده توسط مهدی خداوردی در 11:52 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر